محمد حسين ابن خلف تبريزى ( برهان )
8
فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى )
چون نون نيك به تلفظ در نمىآيد و به جز تنوين معلوم نمىشود گويا در اينجا نيز باى ابجد در مقابل فا باشد و گرفتن و پذيرفتن و نهفتن و آلفتن شده است يعنى بر خلاف قياس است چه مضارع و امر از گرفتن مىگيرد و بگيرد از پذيرفتن مىپذيرد و بپذير آمده است و نهفتن و آلفتن صيغهء امر و مستقبل ندارد ديگر هرگاه در معنى مصدرى و ماضى حرف شين نقطهدار باشد و ما قبل آن الف بود در مضارع و امر و غير آن به حرف راى بىنقطه تبديل مىيابد همچو در كاشتن و كاشت مىكارد و بكارد و در برداشتن و برداشت مىبردارد و بردار و در انباشتن و انباشت مىانبارد و بينبار و افراشتن در اصل افراختن بوده و آن در مضارع و امر به زاى نقطهدار تبديل مىيابد ديگر در اين چهار كلمه كه جستن به فتح جيم و رستن به فتح راى قرشت و خواستن و كاستن باشد سينى كه در معنى مصدرى و ماضى است در مضارع و امر به حرفهاى هوّز تبديل مىيابد همچو جستن و جست كه مضارع و امر آن مىجهد و بجه باشد و رستن و رست را مىرهد و بره و خواستن و خواست را مىخواهد و بخواه و كاستن و كاست را مىكاهد و بكاه و در اين چند كلمه كه پيراستن و جستن به ضم جيم و رستن به ضم راى قرشت باشد سينى كه در معنى مصدرى و ماضى بود در مضارع و امر و غيره به حرف ياى حطى بدل مىشود همچو در پيراستن و پيراست مىپيرايد و بپيراى بود و در جستن و جست مىجويد و بجوى و در رستن مىرويد . فايدهء چهارم : در بيان تجويز تبديل هر يك از حروف بيست و چهارگانهء فارسى به حرف ديگر مانند تبديل الف به دال ابجد و ياى حطى همچو به آن و به اين و بدان و بدين واكدش و يكدش و ارمغان دير مغان و تبديل باى ابجد به ميم و واو همچو غژب و غژم و آب و آو و خواب و خواو و بزرگ و وزرگ و بس و وس و تبديل باى فارسى به فا همچو سپيد و سفيد و پارس و فارس و تبديل تاى قرشت به دال ابجد همچو تنبوره و دنبوره و تبديل جيم به تاى فوقانى همچو تاراج و تارات و به زاى نقطهدار همچو رجه و رزه و به راى فارسى همچو كج و كژ و كاج و كاژ و به كاف عجمى همچو آخشيج و آخشيك و تبديل جيم فارسى به شين نقطهدار همچو لخچه و لخشه و كاچى و كاشى به زاى فارسى همچو كاچ و كاژ و تبديل خاى نقطهدار به هاى هوّز همچو خجير و هجير و به غين نقطهدار همچو ستيخ و ستيغ و تبديل دال ابجد به تاى قرشت همچو دراج و تراج و زاردشت و زارتشت و گفتيد و كرديد و گفتيت و كرديت و تبديل راى بىنقطه به لام همچو سور و سول و كاچار و كاچال و تبديل راى نقطهدار به جيم همچو سوز و سوج و پوزش و پوجش و سوزش و سوجش و آويز و آويج و به جيم فارسى همچو پزشك و پچشك و به غين نقطهدار همچو گريز و گريغ و به سين بىنقطه همچو اياز و اياس و تبديل سين بىنقطه با جيم فارسى همچو خروس و خروچ و با شين نقطهدار همچو پالوس و پالوش و به هاى هوّز همچو آماس و آماه و تبديل شين نقطهدار به سين بىنقطه همچو شار و سار و شارك و سارك و تبديل غين نقطهدار به كاف فارسى همچو لغام و لگام و غوچى و كوچى و تبديل فا به واو همچو فام و وام و تبديل كاف به خاى نقطهدار همچو شاماكجه و شاماخجه و به غين نقطهدار همچو كژگاو و غژغا و تبديل كاف فارسى به غين نقطهدار هچو گاو و غاو و گلوله و غلوله و تبديل لام به راى قرشت همچو زلو و زرو و تبديل نون به ميم همچو بام و بان و تبديل واو به باى ابجد همچو نوشته و نبشته و به باى فارسى همچو وام و پام و به فا همچو ياوه و يافه و تبديلهاى هوّز به حاى حطى همچو هيز و حيز و به جيم همچو ماه و ماج و ناگاه و ناكاج . فايدهء پنجم : در ضماير بدان كه حروف و كلمات ضمير شش است سه از آن مفرد ساكن باشد و آن شين و تاى قرشت و ميم است و سه ديگر مركب و آن نون و دال ابجد و ياى حطى و دال و ياى حطى و ميم كه ند و يد و يم باشد و اينها به جهت حصول معانى مختلفه در آخر كلمات مىآيند و شين قرشت در آخر اسما فايدهء معنى ضمير واحد غايب دهد و به معنى او باشد همچو اسبش و غلامش و در آخر افعال به معنى او را باشد همچو مىگويندش و مىآرندش و مىبرندش و تاى قرشت در آخر اسما فايدهء ضمير واحد حاضر دهد و به معنى تو باشد همچو اسبت و